***200***
خوشبختی من پیدا کردن تو از میان اینهمه ضمیر بود . . .
خوشبختی من پیدا کردن تو از میان اینهمه ضمیر بود . . .
معذرت خواهی همیشه به این معنا نیست که تو اشتباه کردی و حق با یکی دیگه است!
معذرت خواهی یعنی:
اون رابطه بیشتر از غرورت برات ارزش داره...
با رفیقت مثل چتر رفتار نکن که هر وقت بارون بند اومد ، فراموشش کنی !!
اینقدر نگو : اگر ببخشم کوچک می شوم
اگر با گذشت کردن کسی کوچک می شد ، خدا اینقدر بزرگ نبود...من بودم
تو
و یک عالمه حرف...
و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!
کاش بودی و
می فهمیدی
وقت دلتنگی
یک آه
چقدر وزن دارد...حکایت عجیبیست رفتار ما
خداوند می بیند و می پوشاند
خدایا من به عنوان بنده حاجتم را گفتم
امیدوارم اگر قرار به برآورده نشدنش هست
خدا مرحم تمام دردهاست ، هر چه عمق خراشهای وجودت بیشتر باشد
خیلی سخته ندونی
وقتی داری با خدا دل درد دل میکنی،
داره به حرفت گوش میده
آهای آدمـا، پاسُخِ "دوســت دارَم" مرســی نیــست...!
باران که میبارد دلم برایت تنگ تر میشود
راه می افتم بدون چتر
من بغض میکنم
آسمان گریه...
گــاه مـــے تــوان تمــامـِ زنـــدگــے را
دَر آغوش گِـرفـتــــ ،
اگـــَــــــــر ...
تَمــامـِ زنــدگیـتــــــ " یکـــ نَفـَـر " بــاشـــد . . .
پاهایم... را که درون آب میزنم
ماهی ها جمع میشوند
شاید اینها هم فهمیده اند
عمری طعمه ی روزگار بوده امـــــ ـ...!!!
زنـدگــی ِ من و تـو ..
مثـل ِ نمــاز ِ دو رکعتـی است ..
یک شک کافیست تا باطل شود . . .
خورشید هم خیانت می کند این روزها...
صبح ها دیر تَر می آید و
عصر ها زود تر می رود!!
دلَم باران میخواهد
و چتری خراب
و خیابانی که
صدایی که از جیب پالتوی من می آید از آن ِ هیچ موبایل ِ نداشته ای نیستــــــ
دستان ِ نیمه آهنی ِ من است که دارد از فرط ِ بی کسی
به هر طرف میچرخد
تو را میبیند
آفتابگردانی که خورشید هم
حسرتِ سرگردانیش را میکشد!
بچه که بودیم بستنیمونو گاز میزدن قیامت به پا میکردیم
چه بیهوده بزرگ شدیم
روحمان را گاز میزنند و هنوز میخندیم!!!!
بِگــذار .. توی همیــن یـکـــ جملــه ..
دوبـــاره عاشقِ همـ باشیـــم ! مــن نامَـت را صــدا مــی کـنـــم !...
تـــو بـگـــو جانَــم
دردم این نیست که او عاشق نیست …
دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی است…
دردم اینست که با این سردی ها من چرا دل بستم . . . ؟
بنده ای به خدا گفت :
مگر تو از قبل سرنوشت مرا ننوشته ای، پس چرا دعا کنم؟
خدا گفت : شاید نوشته باشم
"هر چه دعا کند..."
گاهــی بخــــاطرش مـانـــدن را تحمل کن
رفتــن از دســت همـه بر می آید...
!کم توقع شده ام!
...نه آغوشت را میخواهم نه یک بوسه...
!همین که بیایی از کنارم رد بشوی کافیست!
...مرا به آرامش میرساند حتی اصطکاک سایه هامان...
امتدادِ بازوانـَ ت
می شود انتهای دلدادگی
می شود همان گوشه ي دنجـی که راحت می توان
جــان داد...
پُـر از دلتنگی ام امشـبـــ .. شانــه اتـــ .. ساعـتــی چَـنــد رفـیـق ؟
به کوچه ای وارد میشدم که پیرمردی از ان خارج میشد.
پیرمرد گفت: نرو ، بن بست است...
گوش نکردم و رفتم ...
بن بست بود...
برگشتم ...
به سر کوچه که رسیدم ...
پیر شده بودم...